شب خانه من است
روز گذشت
با هجوم
ناگهانی اش
با اشعه سرد و
بیگانه اش
و هیاهوی
مستانه اش
رهایش میکنم
در پشت پرده
های مه و انجماد
و همهمه دروغ
****
به شب برمیگردم
به خاموشی
مانوس
وستاره های بی
زوال
و حقیقت تاریک
****
پنجره را می
بندم
پرده ها را
میکشم
و سرم را زیر
بارش نت های پیانو میگیرم
پشت سرمی نهم
روز بیهود ه پر
هیاهورا
*****
جرعه های چای
بوی سبز لیمو
و صدای غلغل
کلمات
******
شب خانه من است
خانه ای که از
مخمل تاریک ویشم ساخته ام
ازابریشم سکوت
و مرمر تنهایی
****
سالهاست که از
روز پیشی گرفته ام
و برجایش
گذاشته ام
روز را با دروغ
و هیاهویش
و هذیان های
مستانه پوچش
روز را
که اینک هنوز
خفته است
درمه صبحگاهی
سرزمینی دور
*****
روز را رها
کرده ام
خانه من شب است
شب آشنای همگون
شب بی دروغ و
بی هذیان
شب راستگوی
مهربان
*****
بارش نت های
پیانو
غلغل کلمات
جرعه های چای
بوی سبز لیمو
وخرخر آرام و
کودکانه ای از پس دیوار
****
زندگی ام را
آغاز میکنم
درپناه آرامشی
بی تزویر
و تنهایی شفاف
و بی دروغ
****
شب خانه من است
خانه ای که از
مخمل تاریکی ساخته ام
و از ابریشم
سکوت
*****
باد نیمه شب به
شیشه انگشت میزند
آخرین پرنده
بیدار به لانه میرود
وجغدی دردورها
شب بخیر میگوید
درآغوش آرامش
شب
تکیه برمخمل
تاریکی
صفحات نوشته
هایم را می تکانم
از هذیان های
روز
وبه تنها دوست
راستگوی همیشه ام
قلمم
لبخند میزنم
برخیز و دست ات
را به من بده
تا در میان
ستاره ها
و شب بی انتها
گم شویم
وازجوهر شفافیت
پرشویم
و بربرکه های
حقیقت پارو زنیم
زیرا که شب است
خانه ما
شب صمیمی سرشار
شب مهربان
بیدار
با ستاره های
بی زوالش
و صداقت زلال و پایدارش
زری اصفهانی
|