از مشعلدارانِ گمراه

 

{ چرا آخوندها می توانند هزار سال دیگر نیز حاکم و قاضی القُضاتِ « اُقتلویی » بمانند؟ }

 

 

 

آریابرزن  زاگرسی

 

تاریخ نگارش: بیست و چهارم ماه فوریه  سال 2008 میلادی

 

 

 

 

 

 

.... پیشکلام:

 

سپری شدن نزدیک به سه دهه از دوام اقتدار خونریز آخوندها و آشویتس الهی در ایرانزمین بایستی  خیلی شتابان  تمامی « خوبترین خوبان و فعّّالان عرصه های مختلف پولیتیکی / فرهنگی / اجتماعی » را آنقدر هوشیار و بیدار کرده باشد که هر کسی دریابد برای متحوّل کردن ذهنیّت و اجتماع مقلّدان و مومنان اسیر و ذلیل حُکّام بی لیاقت بایستی با مسئولیّت و بیدار وجدانی به اندیشیدن و عبارتبندی تئوریک « بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان = مهر و داد و راستی و گزند ناپذیری جان و زندگی » با دلیری و رادمنشی رو آورند و از این راه به مرزبندی کردن شفّاف و گویا و سلیس با ایدئولوژی قدرتپرستان الهی بکوشند و همچنین در سمت و سوی واپس راندن آنها از ارگانهای کشوری و بازپس گرفتن حقّانیّت حقوقی / ارجمندی ایرانیان برای ایجاد فرمانروایی شایسته،  تلاش بایسته کنند. اگر چنین تلاش خجسته ای، شتاب گسترده و با نفوذ به خود نگیرد و فعّالان دامنه های مختلف برای گریز از مسئولیّت و توجیه اخلاقیّات چندین نبشه ی خود به کژ راهه های نخود سیاهی متوسل شوند، من برای چندمین و چندمین بار ، فریادهای رسای خودم را به گوش همه گان می رسانم که اقتدار حاکمیّت فقاهتی و رونق گیوتین خونریز الهی در ایرانزمین، قرنهای قرن، امتداد خواهد آورد؛ ولو هر کدام از ما به تنهایی، از سر سخت ترین و سازش ناپذیرترین مخالفان حکومت فقاهتی باشیم.

 

1-  انسان آزاد اندیش  و باهمستان گشوده فکر.

 

محال است بتوان مومنان به مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکهایی را در سراسر جهان پیدا کرد که بخواهند و بتوانند « آزادی دگر اندیشان » را تامین و تضمین و مُجری باشند. محال است. هر گرایش عقیدتی / مذهبی / ایدئولوژیکی، خودش را جامع حقیقت مطلق می داند و نمی تواند میلیمتری فراتر از تمامیّت و توتالیتر خواهی حقیقت خودش، ارزنی دگر اندیشی را برتابد و به رسمیّت بشناسد. امکان ندارد. مسئله ی « آزادی وجدان فردی و آزاد اندیشی » را نبایستی فقط در گستره ی « فردیّتها » در نظر گرفت؛ بلکه « آزادی وجدان »،  مسئله ایست که عرصه های مختلف اجتماعی و کشوری را نیز در بر می گیرد. انسان تا زمانی که « آزادی گزینش بدون هیچ مانعی » نداشته باشد، هرگز نمی تواند شخصیّتی بهمنش نیز از  خمیر مایه های وجودی خودش بیافریند و بپروراند.

 

فرهنگ یک ملّت در دامنه هایی می تواند ریشه های استخواندار و پوینده و بار آور داشته باشند  که « باهمستان انسانها »، فُرم منسجم و همبسته ای را به خود گرفته باشند. تنها با ریشه دار بودن بُنمایه های فرهنگ باهمستان است که آزادیهای فردی و اجتماعی می توانند در « قوانین و حقوق اجتماعی »، بازتاب رسمیّتی و حقّانیّتی به خود بگیرند. فرهنگی که از جوانب مختلف، تخریب شده و  به شدّت، آسیب دیده باشد یا در روند زمان و تاریخ تحوّلات اجتماعی، آسیبهای پی در پی و ریشه سوز بر پیکر جاندار و پویای آن آمده باشد، در چنان اجتماعی به سختی می توان ردّ پاهایی از « حقوق و قوانین بشری » دید و تجربه کرد. اینست که  آزادیهای اجتماعی را زمانی می توان واقعیّت پذیر کرد که فرد، فرد انسانها به « آزادی وجدان فردی و آفرینش دین شخصی خودشان » همّت کنند و مسئولیّت از خود نشان دهند. آزادیهای اجتماعی، محصول گرد آمد « آزادی فردیّتهای مستقل اندیش » می باشد. جامعه ای که آحّادش هنوز از وابسته گیهای متابعتی / تقلیدی / صغارتی / قیّمی و تعلّقات مختلف و متحجّر، آزاد نشده و نگسسته اند، آن اجتماع، هنوز جامعه ای گشوده فکر و آزادمنش نیست. آزادی در دامنه ی اجتماع به این معناست که فرد، فرد انسانها محقّ و مجاز باشند مابین ارزشهای متفاوت و ناهمگون و چه بسا متضاد و متناقض بدون هیچ اکراه و اجباری، آن چیزهایی را برگزینند که  « می پسندند » و از چیزهایی برگذرند که « نمی پسندند ». تنها با « آزادی گزینش بدون هیچ اجبار و اکراهی » هست که انسان می تواند استعدادها و مایه های فردی خودش را برای پرورش شخصیّتش، متحوّل و متغیّر و توسعه دهد.  هر نوع اجبار و اکراهی؛ ولو نیّـت خیر در آن باشد، انسان را کژمنش و عاصی و طغیانگر و ضدّ ارزشها بار می آورد و به دوام و استقرار « شرّ »، امکان فراخ دامنه می دهد و برایش میدانی گسترده را فراهم می کند.

 

بی شکّ در این زمینه نمی توان بدون منش و مسئولیّت فردی از آزادی نیز سخنی گفت. پیوند « آزادی و منش فردی »، پیوندی متقابل و درهمسرشته می باشد. جایی که انسانها فاقد کاراکتر فردی هستند از آزادی، هیچ نشانه ای نیست. جایی نیز که « آزادیهای فردی و اجتماعی » را سرکوب و لت و پار می کنند از « منش فردی و کاراکتر بهمنشی انسانها » نیز هیچ نشانه ای نیست. افتخار و هنر و استعداد حکومتگران فقاهتی تا امروز با کاربست اجباری و شمشیر کشی برای حقنه و اماله کردن اصول مذهب مزخرف و متعفنشان در سرزمین ایران، این بوده است که فقط « شرّ و بی فرهنگی و توحّش و بی پرنسیپی » را برای انسانها به ارمغان آورده و گسترش داده اند؛ ولا غیر. نتیجه اش نیز صغارت و حقارت و بی مسئولیّتی و کثیرالنّبشی و ریاکاری و مزوّری و زاهد نمایی آحّاد مردم بوده است. استدلال من اینست که از فرد، فرد انسانها نبایستی هیچگاه امکانهایی را به غارت بُرد و لت و پار کرد که فرد می تواند در بستر چنان امکانهایی به کشف و شناخت نیروها و پتانسیل و استعدادها و مایه ها و توانائیها و کرانه ها و ضعفها و برتریها و نقصها و رویهمرفته تمام فروزه ها و سوائق فردی خودش پی ببرد و در بین اهداف و گرایشها و سوائق مختلف وجودی به « گزینشی آزاد » اقدام کند. هر نوع غارتگری امکانهای فردی انسانها، افراد را از لحاظ فرهنگی و شخصیّت و کرامت و منش و ارجمندی، بسیار بسیار فقیر و حقیر می کند. آن انسانهایی نیز که روحی، فقیر و حقیر داشته باشند، اجتماعشان از بیدادگریها و ستمها و تضادهای بسیار شدید طبقاتی، آسیبهای جبران ناپذیری خواهد دید. تا روح و روان و  جُست - و - جوی افقهای نو به نو، شالوده های دریادلی انسانها را نیرومند نپرورانند، هیچ اجتماعی به رشد اقتصادی و تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و کشوری نیز نائل نخواهد شد که نخواهد شد.

 

وجدان فردی، خاستگاهیست که انسان را به اتّخاذ تصمیم فردی می انگیزاند.  آزادی همواره با  مسئولیّت پذیری فردیّتهای مستقل اندیش و  شخصیّتهای آزادمنش، اینهمانی گوهری دارد و تنها معیاریست که می توان بر شالوده ی آن،  « دینداری = وجدانداشت فردی انسانها » را در رفتارها و گفتارهای شخصی شان  برسنجید و به محک زد. آزادی وجدان، جبری نیست که از سرشت انسانها، نشات گرفته باشد؛ بلکه « فروزه ایست زایشی / پیدایشی که  فرهیخته گی و فرزانه گی کاراکتر انسانها و شاخص سطح فکر  اجتماع » را نشان میدهد و تثبیت می کند . وجدان فردی انسانها را می توان گرانیگاه آزادیهای فردی و اجتماعی دانست. از این رو، آن مذهب / مرام / ایدئولوژی / مسلک  و امثالهم که با گزینش فردی انسانها بدون هیچ اجباری، همپایی و همخوانی نداشته باشد، آن مذهب و مرام و مسلک و دین و ایدئولوژی  فقط « زورگویی و استبدادگری و ستم و حقّ کُشی » می باشد که می خواهد با کاربست خشن ترین آزارها و جانستانی و جان آزاری، خودش را به وجدان و ذهنیّت و روان دیگران، تحمیل و تلقین کند مثل اسلامیّت شمشیر اقتلویی.  تنها سنگپایه و پیش-  شرط  و محک وجود آزادیهای فردی و اجتماعی در هر سرزمینی اینست که انسانها در گزینش نوع مذهب و دین و مرام و مسلک و عقیده و نظریّه و جهاننگری خودشان، مختار و مسئول باشند. مذهبی که ایدئولوژی حُکّام شده باشد، مذهبیست ضدّ آزادی و مخرّب فرهنگ و عنصر متلاشی کننده ی باهمستان انسانها مثل اسلامیّت گیوتینی در ایرانزمین.

 

من می اندیشم که وجدان فردی، خاستگاهیست به سوی راستمنشی و صمیمیّت و رادمنشی و جوانمردی انسانها. دُرُست از لحظه ای که فرد، فرد انسانها تصمیم می گیرند بر شالوده ی وجدان فردی خودشان بیندیشند و بنویسند و سخن بگویند و رفتار کنند و بزییند، از همان لحظه نیز هست که پدیدار شدن جلوه های وجدان فردی آنها، شایسته ی ارجگزاری و نگاهبانی می باشد. هیچ قانون و شریعت و حُکمی مُحقّ نیست که « وجدان فردی انسانها » را استنطاق و به محاکمه بکشد. هر گونه اقدامی برای تفتیش وجدان فردی انسانها، جنایت علنی در حقّ انسانها می باشد که بایستی با تمام نیرو به مقابله با آن برخاست. من می پرسم چرا ایرانیان اجازه می دهند که حکومت فقاهتی، نه تنها وجدان آنها را تفتیش کند؛ بلکه ساطور الهی را نیز بر شاهرگ وجودی آنها با بی شرمی مطلق فرو آورد؟. چرا؟. چرا ایرانیان اجازه داده اند که ضحّاکترین خونریزان تاریخ بشر بر هستی و نیستی آنها، آمر اقتلویی باشند؟. چرا؟.  انسانی که از وحشت و ترس جان و زندگی خودش مجبور می شود به « کتمان وجدان فردی و آنچه در دل و مغزش می گذرد »، رو آورد، آن انسان در پروسه ی زمان، همواره زیر فشارهای روانپریشیده و آشفته حالیهای روحی و مغزی به شدّت، ناهنجار رفتار خواهد شد و از یک طرف، زندگی فردی خودش را زهر آلود خواهد زیست و از طرف دیگر،  زندگی و آینده ی فرزندان خودش را تباه خواهد کرد. فشارها و زور گوییها و امریّات ممتد با کاربست انواع و اقسام ابزارهای خشونتی در حقّ آحّاد یک سرزمین در کوتاهترین فرصتها، جامعه را به تیمارستانی مضحک و تاسف بار و وحشتناک تبدیل خواهد کرد همچون جامعه ی ایرانی در سیطره ی فقهای گیوتین پرست. به همین سبب، آزادی وجدان فردی تنها پیش – شرطیست که ایمان و دانش بشری می توانند پا به پای یکدیگر بدون هیچ اجحافی در حقّ همدیگر به شکوفایی و بالنده گی و گسترش دامنه های بهزیستی افراد اجتماع و آموزش و پرورش انسانها مدد کند؛ زیرا « آزادی » در وجدان فردی انسانهاست که ریشه های خود را مستحکم و عمیق دارد. بدون وجدان فردی، هیچ جامعه ای « آزاد و شکوفا » نخواهد شد که نخواهد شد. مثل جامعه ی ایرانی در سیطره ی اقتدار گیوتینی فقهای خونریز و جانستان.

 

از یاد نباید بُرد که « تولرانس »، پدیده ای « زایشی / پیدایشی » می باشد و « آزادی »، یک مقوله ی حقوقی در جوامع بشری هست. قضاوتهای شخصی و وجدان فردی انسانها در برابر مجهولی به نام « خدا ( تصاویر متعدّد آن را فعلا کنار بگذاریم. ) »، اصلا و ابدا هیچ اعتبار و ارزش و رسمیّتی نخواهند داشت؛ چنانچه در اندیشه و  گفتار و کردار و رفتار انسانها، واقعیّت ملموس و عینی نداشته باشند. آنانی که شعار « تولرانس » را مخصوص دیانت خود می دانند، نیک است به رفتارها و کردارها و واکنشهای خودشان در برابر « دگر اندیشان » با چشمانی باز و وجدانی بیدار، نگاه سنجشگر کنند تا دریابند که آنچه را در مجامع خودی بر منابر و در مجامع بیگانه با صدایی گوشخراش، عربده می کشند، هرگز و هرگز، هیچ نشانه ی ذرّه بینی نیز از آن در اجتماع ایرانزمین نیست که نیست. حکومتگرانی که « نورمهای عقیدتی / مذهبی / ایدئولوژیکی خودشان » را سازماندهی می کنند و  آنها را با جبر و زور در حقّ دیگران، روا می دارند، دم و دستگاه چنان حکومتگرانی را بایستی با تمام نیرو، متلاشی و سر به نیست ابدی کرد؛ ولو ادّعای کاذب و مزخرف الهیّت داشته باشند.

 

بررسی مسئله ی « ادیان در معنای ابراهیمی و نوری » فقط بحث سنجش پذیر بودن این آموزه و آن آموزه هایشان نیست؛ بلکه  بحث به حول و حوش « انسان معتقد و مومن » می گردد که کلاف پیچیده گی مناسبات اجتماعی را مُعضل ساز کرده است. آونگ بودن و کشاکش و گسست بین مغز اندیشنده با قلب نا آرام، بین منطق راسیونالیستی با علقه های سنّتی و آداب و رسومی و اخلاقیّات از کهن ترین ایّام تا همین امروز، گریبان کثیری از جوامع بشری را سفت و سخت در چنگال خود گرفته و با انسانها گلاویز می باشد. ریشه ی تمام این کشمکشها به پرسشهایی باز می گردند که « چرایی آنها »، پاسخ اقناع کننده و مطلقی ندارند.  شناخت و رویکرد سنجشی به مذاهب به طور کلّی بایستی بر محور این ایده بچرخد که چگونه می توان روح و روان موسیقایی انسانها را طوری با یکدیگر،  همخوان و همسو کرد که  ارزشهای بهمنشی مذاهب در همان گستره ی ایمان مذهبی / عقیدتی بتوانند در کنار شناختهای راسیونالیستی، مسالمت آمیز بزییند.  فلسفه ی دین / مذهب بر آن است که دامنه های سر زنده و ملموس و عینی تاریخ مذاهب و روانکاوی اعتقادات انسانها را بررسی کند بدون آنکه بخواهد واقعیّت تجربی و کنکرت آنها را منسوخ و باطل کند.  فلسفه ی دین / مذهب می کوشد که بُنمایه های ادیان را به نام بخشی از گستره ی « فرهنگ باهمستان »، بازشکافی کند و نقش آن را در تمامیّت فرهنگی یک سرزمین نشان دهد.  ناگفته نماند که نظریه ی ایمان و مبحث تئولوژی با  واقعیّت مذاهب از یکدیگر متمایز می باشند؛ زیرا مبحث تئولوژی برای مثال در مسیحیّت با نظریّه ی ایمانی اش به گرداگرد « اصولی » می چرخند که آخرین سرچشمه های شناخت را نه از « تجربه و اندیشیدن »؛ بلکه از « وحی و مکاشفه ی »  پدر آسمانی (= عیسا مسیح ) اخذ و استنباط می کنند. اساسا مذاهب، پراکتیک چگونه زیستن می باشند؛ نه تئوری زندگی.

 

در تار – و – پود مذاهب ابراهیمی / نوری، بحثهای کلیدی به حول و حوش پدیده ها و خاستگاه مجهول و معمّایی آنها می چرخد؛ یعنی سخن از آن چیزهائیست که فراسوی دامنه های تجربه پذیری و آزمایشی انسان می باشند. نوعی ماوراءالطّبیعه ی اسرار آمیز که سپهر انسان و موجودات و اشیاء را در یک سوخت و ساز جاودانه تبلور می دهند. همه ی اینها، « کُهن چیستانی کیهان » و رازواره گی هستی را به طور کلّی و چنانبود و چنین آشکار شدن پدیده ها را نشان می دهند. آنانی که بتوانند چنین جهانشمولی را با تمام حسّیّات و خواست ارزشگذارنده ی خود در مُخیله شان متصوّر شوند و دریابند و بفهمند، همانان نیز هستند که می توانند شریانهای تپنده ی مذاهب ابراهیمی / نوری را بفهمند و از چند و چونشان سر در آورند.

 

اینکه انسانها در جوامع بشری از کائنات و جهان، چگونه نحستین تجربیّات خودشان را  عبارتبندی کرده اند، چه در تصاویر تک الاهی / خدایی. چه در تصاویر چند الاهی / کثیر خدایی. چه در بی خدایی / مکانیکی پنداری، همه از این حکایت می کنند که فرمهای رنگارنگ تجربیّات دینی، گوهر و مغزه ی راز آمیز خود را برای تمام دورانهای بشری، محفوظ و مستتر، نگاه خواهند داشت. دین در نهائی ترین ریشه های وجودی اش، روندیست به سوی جمعبندی زندگی در جهان و پیوند آن با کائنات. گونه ای درهمآمیزی روحانی و عاطفی و احساسی و فکری و خواهشی با سپهر راز آمیز می باشد. دین، مهمترین و همگانشمول ترین پدیده ای می باشد که در رانه های کلیدی اجتماع باهمزیستی انسانها، نقش بسیار موثّری را ایفا می کند؛ طوری که تکواره گی و تفرّد انسانها را به یک « واحد امّتی و جمعی » وامی گرداند تا زندگی اجتماعی آنها را در جمع همعقیده گان بر محور پُر تکاپویی به نام « مرکز تپنده ی هستی » گرد آورد. نوعی سمنت است که منفردها را به هم می چسباند و به یکدیگر زنجیر می کند و از آنها اجتماع عابدان و مومنان و متّقیان را می سازد.

 

تمام رمز و راز مذاهب در سرزمینهای متعدّد به این سرچشمه بازمی گردد که انسانها به دنبال ترضیه شدن و بر آوردن حسرتها و آرزوها و نیازها و خواستها و رویاهای افروزنده ی خود هستند؛ یعنی آن ایده آلهایی که از ژرفای وجودشان فرا می جوشند و در سطح ذهنیّت و رفتار و کردارهای فردی و جمعی شان گسترده می شوند. دین، تلاشیست برای همخوانی و همپایی سوائق گوناگون خود. کوششی می باشد از بهر « خود را باز یافتن و همدم آوازهای درونی خویشتن شدن » و همزمان با آن، احساس خوشبختی و خوشی داشتن در همسّرایی کردن با آن آهنگ ژرف و راز آمیز هستی که از کهنترین ایّام تا امروز و بی شکّ فرداها، ساختمایه ی کائنات را پی ریزی کرده است.  در بطن ایمان حبل المتینی داشتن به مذاهب ابراهیمی / نوری، تمام آن جهادگرانی که با نام « الاه خود » به میادین جنگ و کُشت و کُشتار و خونریزی پا می گذارند، همه بدون استثناء و فراسوی فُرمهای ایمانی و میزان وابسته گیهای عقیدتی خودشان در یک «ـ آتمسفر مذهبی » غوطه ور می باشند که در فضای آن، احساس آرامش خاطر عجیب و سرشار از اطمینان دارند؛ زیرا « فتح الهی » را در گستره ی رویدادهای کهکشانی / جهانی در نظر می آورند؛ نه در ابعاد منطقه ای و کرانمند. از این رو، مذهب در هر فُرمی که پدیدار شود و حتّا اگر در اشکال متنوّعش نیز منسوخ و مضمحل شود، در هر صورت، از « وابسته گیهای علقه ای / عاطفی و حبل المتینی انسانها » حکایت می کند که  در  پروسه تحوّلات درونی و برونی خودش،  فرمهای گذرا می گیرد؛ ولی با مغزه ای ماندگار، محفوظ و ابدی می ماند.

 

در این زمینه باید تاکید کنم که مسئله ی ایمان به الاهان / خدایان در لایه های استقامتی و سر سختیهای پاینده شان به تامّلات و کشف و شهودهای درونی و حسّیّات فردی انسانها متّکی می باشند. از این رو، اثبات و انکار تصاویر خدایان / الاهان به عرصه های راسیونالیستی و شناختهای تجربی / آزمایشی باز می گردد. بزرگترین خطای فکری و نظری منکران و مومنان به مجهولی به نام « خدا » از اینجا ریشه می گیرد که هر دو طرف، نبایستی پرسشهایی را که در دامنه ی « تجربه و آزمایش و خطا » مطرح می شوند، برایشان پاسخهای متافیزیکی بتراشند و فرمولبندی کنند. همینطور بر عکس. در باره ی مسائلی که فراسوی دامنه های تجربی و آزمایش و خطا می باشند، نبایستی به مفاهیم راسیونالیستی برای نقض و نسخ آنها استناد کرد. چنین کاری، خطایی فاحش است؛ زیرا خمیر مایه ی مذهب در تیر رس مقّاش  مفاهیم راسیونالیستی نیست؛ بلکه فراسوی گاز انبر مفاهیم راسیونالیستی می باشد. هر گونه تلاش برای آنکه بتوان مذاهب را راسیونالیستی لباس پوشانید با شکستی فاحش روبرو خواهد شد. سپهر دین برای همیشه و ابد، سپهر راز آمیز و معمّایی خواهد ماند. ناگفته نگذارم که سپهر دین؛ برغم ایر راسیونالیستی بودن آن، دارای عناصر راسیونالیستی نیز می باشد؛ و گر نه امکان نداشت که  بتوان در باره ی آن، فلسفید.

 

پیامد فلسفیدن در باره ی مذهب می تواند خطر « راسیونالیزه شدن آن  » را به دنبال داشته باشد. مفهوم پذیر کردن عناصر راز آمیز مذهبی، الزاما نبایستی به مطلقیّت مفاهیم و کاربست آنها در دامنه های « ایر راسیونالیستی و ماوراء الطّبیعی » مختوم شوند؛ زیرا چنانچه فلسفیدن در باره ی مذهب؛ آنهم  از راه مفاهیم راسیونالیستی به متلاشی شدن مذهب بیانجامد، دقیقا از همین راه راسیونالیستی  می توان « فرهنگ و هنر و اخلاقیّات و ادبیّات و معنویّات دیگر » را نیز متلاشی و تهی مغز و ابزاری کرد.  فلسفیدن همان کرد – و کار نیروی فهم و شعور تمییز و تشخیص آدمی می باشد و با دانشها / ساینسهای دقیقه و فیزیکی و ریاضی و انفورماتیکی، متفاوت هست؛ زیرا دانشهای دقیقه می توانند فقط در باره ی دامنه های « هستی آزمایش پذیر و تجربی »، پژوهش کنند؛ ولی فلسفیدن در باره ی « جهانشمولی و تمامیّت محصولات هستی » می اندیشد. آنچه در فلسفیدن، موضوع تفکّر می باشد، هستی و پدیده ها نیستند؛ بلکه « آگاهبودی » می باشد که انسان از هستی و پدیده ها در ذهنیّت خودش آفریده و ساخته است. مقصد و هدف فلسفیدن این است که شالوده ی چنان « آگاهبودی » را پژوهش و واررسی و بازشکافی روشنگرانه کند و همچنین فونکسیون ابعاد مختلف و ضدّ و نقیض و تاریک و درهمتافته ی آن را بازشکافی و سنجشگری کند.  فلسفه ی دین، هیچگاه با تئوریها و نظریّه ها و تزها و فرضیّه های فلسفی به سراغ دین نمی رود؛ بلکه از « واقعیّتهای پراکتیکی و عینی و ملموس دین »، آغاز به اندیشیدن می کند.

 

از خصایص بسیار بارز مذاهب اینست که از همان نخستین خشت خود تا جلوه های متعدّد و متنوّعشان بر صخره ای قطور و معمّایی از « تابوها و قداستها و رازواره ها » پی ریزی شده اند. ژرفنگری به این « هزارتوی چیستانی » به نظر می رسد که « حالتهای نادانستنی و درونی انسانها » را  آشکار می کنند؛ بویژه در اجتماع امّت همعقیده گان.  تدقیق شدن برای فهم عمیق صفات الاهان ابراهیمی و نوری به ما می آموزد که  تصویر خدا در  دو بُعد شایسته ی تامّل، پدیدار می شود: یکی در بُعد متافیزیکی – کاسمولوژیکی با شالوده های هستی. دیگری، معنویّت بسیار متعالی جهان و مقصد نهایی آن.  چنین چکاد دو پهلویی شناخت و ارزشدهی باعث شده اند که از کهنترین ایّام تاریخ بشر تا همین امروز،  ایده ی خدا و تصاویر متعدّدش نه تنها ادیان / مذاهب را در طول تاریخ و جوامع مختلف بشری، متحوّل و متغیّر بکنند؛ بلکه پیکار برای حقّانیّت « تصاویر خدا » را به کلیدی ترین مُعضل بشری بر روی زمین تبدیل بکنند. ایمان به خدا را ( هر خدایی که می خواهد باشد ) می توان نیروگاهی دانست که انسان مومن و معتقد را در تمام جزئیّات زندگی فردی و اجتماعی اش،  بسیار بسیار مددکار و یاور می باشد. انسان مومن از راه عَلَم و کُتل گرداندن و سینه زنی  و دعا و خیرات و مراسم عبادی گوناگون، ایمان دارد که می تواند « روند رویدادهای مجهول زندگی » را به دلخواه خودش، متاثر کند و سمت و سوی خیر آور به آنها بدهد. آنچه در ادیان ابراهیمی / نوری به رویداد فجایع و مصیبتها و فلاکتهای اجتماعی می انجامد، وجود کثیری و میلیونی از کم مایه گان و  مقلّدان خشونتگرا می باشند که  دگر اندیشان و دگر معتقدان را به انجام رفتارها و کردارهای بسیار سخیف و بی معنی و حقارت آمیز و تمسخر آلود، تهدید و ترور می کنند.  چنین واقعیّت تلخ و گزنده و کُشنده ی در مذاهب نوری وجود دارد و نمی توان هرگز آن را انکار کرد. در ضمن،  مهم نیست که ما به کدام مذهب، اعتقاد و ایمان داشته باشیم. اصل اینست که هر مذهبی، ابزارهای امریّه ای خودش را تا آنجایی که امکانات، وسعت می دهند، با بی شرمی و خشونت در حقّ دیگران به کار می برد.

 

« تولرانس »، پدیده ایست که هیچ مذهبی نمی تواند آن را برتابد و به رسیمّت بشناسد؛ زیرا هر مذهبی، خودش را جامعیّت خیرّ و مطلق حقیقت می داند که برتر از خودش، هیچ دینی نمی تواند خردلی از حقیقت را واتاب دهد. هر مذهبی با این ادّعای پوچ،  زنده و حاکم قهّار می باشد که خودش را جامع کمالات عینی و غیبی می داند. تاریخ مذاهب ابراهیمی و نوری، حکایت از این می کند که الاهان ابراهیمی در خونریزی و امر به قتل و کُشتار و توحش، تا امروز ، نقش بسیار ویرانگرانه ای را در جوامع بشری داشته اند و تاریخ این مذاهب را می توان تاریخ « خونریزی و کُشتار مومنانه! » نامید که زندگی گیتایی را به نکبتی تهوّع آور تبدیل کرده اند.  در پسزمینه ی تمام این خونریزیهای هزاره ای می توان حرص و آز التیام ناپذیر و هرگز سیراب نشدنی « قدرتپرستی و منفعتخواهیهای نجومی مومنان » را  به آسانی، کشف کرد و شناخت. از خصوصیّات رسوا کننده ی این مذاهب همین بس که مومنان به آنها می کوشند منفعتخواهیها و قدرتپرستیهای خود را با مسئله ی « خدا »، اینهمانی استتاری بدهند و مردم جوامع را از این راه بفریبند. هم از این روست که تسلیم شدن بی قید و شرط مومنان به قدرتی ماوراءالطبیّعه، معنایش این است که تمام مسائل و مشکلات و دردهای دنیوی، بهانه ای هستند برای شکوه و شکایتها و ننه من غریبم بازیها در آوردن و گریه زاریها و عزا داریهای شبانه روزی از بهر « رستگار شدن و نجات یافتن از مسائل دنیوی و عذاب تلقینی اُخروی ». در چارچوب مذاهب ابراهیمی و نوری، اوامر الهی به نام نصوص هرگز منسوخ نشدنی و مطلق خط کش و ترازوی رفتار و گفتار و کردار آدمی به حساب می آیند که خبط و انحراف از آنها با جان و زندگی فرد مومن، قصاص خواهد شد. مضحکه ی ایمان آوردن به الاهان مذاهب ابراهیمی و نوری در این است که مومنان و معتقدان، از لحاظ صوری و لفظی،  الاه واحدی را عبادت می کنند؛ ولی در قلب و ذهنیّت فرد، فرد مومنان، تصویر خدا به رنگ و روی دیگری می باشد؛ سوای آن تصویری که آنها در جمع امّت، در کنار یکدیگر عبادتش می کنند. جنبش رفرماسیون و روشنگری در جوامع باختری باعث شد که « تصویر پرومتئوس یونانی » به همّت متفکّران و فیلسوفان و هنرمندان و نقّاشان و موسیقیدانها و پیکرتراشان و صنعت کاران بتواند جایگزین « تصویر آدم و حوای مذاهب ابراهیمی » شود و نفوذ شدید آن را در روان و ذهنیّت و روح مومنان از درون، سست و به حدّاقل تاثیر بکاهد. چنین جنبشی در ایرانزمین نیز با اندیشیدن و رویکرد عمیق فکری و توام با مسئولیّت در باره ی « تصویر جمشید جم و مشی و مشیانه » هست که می تواند تحوّلات ریشه ای را در ذهنیّت مومنان سنگمغز ایجاد کند.

 

2-  گلّه گرایی انسان.

 

انسان، موجودیست گلّه صفت که به « گلّه گرایی » بیش از « فضا آفرینی برای همزیستی » گرایش دارد. ویژه گی گلّه سان بودن بسیاری از جمعهای کوچک و بزرگ به گرداگرد « همگونگی » می چرخد تا « تفاوت و دگرسان بودن ». اجتماعهای گلّه صفت در تجمّعهایشان از « قوچ » پیشکسوت خود متابعت می کنند؛ نه از غریزه ی سالم و نیروی تمییز و تشخیص دادن فردی خود. برای شناختن ماهیت یک گلّه بایستی « پیشکسوت » آنها را در مدّ نظر داشت.

 

3- مسئله ی زمان و سکولار سکولار گفتن.

 

جایی که ما از فهمیدن و دریافتن « مسئله ی زمان » ناتوانیم و برای برطرف کردن نادانی خود، حتّا حاضر نیستیم، مایه ای بگذاریم، دست کم بایستی آن شعور ساده و بی غل و غش را داشته ب&#