شاعرملی ِآزاداندیش "عارف قزوینی"

 

 

م- ساقی

 

 

 

عارف قزوینی (میرزا ابوالقاسم) فرزند ملا هادی  وکیل  قزوینی درحدود سال ِ یکهزار و دویست و پنجاه  و نهِ خورشیدی  در شهرقزوین دیده به جهان گشوده  و ابتدای  جوانی را به فراگیری ِ پایه ای ِدستور زبان فارسی  و اَ ربی(عربی) و آموزش موسیقی و خوشنویسی گذرانده و سپس به امرپدر خویش  بروضه خوانی مشغول  گشته است. ولی در کوته زمان مردم فریبی و دورویی دکان داران دین براو روشن گشته،  دستار و قبای ننگین آنان را ترک می گوید و به دشمنی با آنان کمرمی بندد:

 

کاربا شیخ، حریفان! به مُدارا نشود

نشود یکسره، تا یکسره رسوا نشود

شده آن کارکه باید بشود، می باید

کرد کاری که دگربدترازاین ها نشود

درتزویر و ریا بازشد این دفعه چنان-

بست باید، که پس ازبسته شدن، وا نشود

ََسلب آسایش ما مردم، ازاین هاست، چرا-

َسلب آسایش وآرامش ازاین ها نشود؟

 

 او درسن هفده سالگی فریفته و شیدای ِ دختری بنام  "خانم بالا"  شده و بدون خشنودی پدر و مادر دختر او را به همسری خود درآورده  و پس ازچند سال درنتیجهء آن ناخشنودی با وجود مهرورزی  و عشقی که آن دو بیکدیگرداشته اند، او را طلاق گفته و تا آخرعمربدون همسر زندگانی کرده است.

 

عارف پس ازمسافرتی یکساله برشت ازآنجا به تهران کوچ و به مناسبت اینکه خوب می خوانده و در موسیقی نیزمهارت کامل داشته نخست ندیم یکی ازدرباریان سلطان وقت "مظفرالدین شاه"  قاجارموسوم به "وثوق الدوله" شده و سپس در دربار صدراعظم و شاه راه یافته ولی بمناسبت نفرتی که ازآنها داشته بروزگار د رباری و نوکری پایان داده و ازآنها فاصله می گیرد.

 

ازدیگرسروده های سیاسی او می توان به غزل ِ" بیداری دشمن- غفلت دوست " که با استقبال پرشورمردم درآنزمان  روبرو گردید اشاره کرد که شاعرفساد و چپاول دستگاه حاکم و حرج ومرج و نابسامانی آن دوره را رسوا کرده و سبب می شود که به تحریک محمد ولیخان سپهدار که همه وقت از وزراء بوده عارف را آنچنان ناجوانمردانه کتک زدند که وی تا دو ماه در رختخواب بیماری بوده است.

 

پلیس مخفی و نابود، محتسب بقمار

بخواب شحنهء عسس مست و دزد در کاراست

 

تو صحت عمل از دزد و راهزن مطلب

ازآنکه مملکت امروز دزد بازار است

 

و یا:

 

واعظا گمان کردی داد معرفت دادی

گرمقابل عارف ایستادی  استادی

پا در سر منبر داده حکم تکفیرم

شکرمیکنم کامروز زآن بزرگی افتادی

پنجهء توانایی گر مدد کند روزی

بشکنم من از بازو پنجهء ستبدادی

 

 

 

عارف شاعری آزاداندیش و زادیخواهی است که برخلاف بسیاری از شاعران و ادیبان آنزمان به جاه ومال دنیا کمترین توجهی نکرده و قسمتی ازعمر خویش را در وادیهای دور ازشهرها بسربرده است:

 

آنقدر تنگ شد بمن ایران که من زشهر        در ده  مکان گرفتم و چادرنشین شدم

 

 او از سویی بتمامی اعیان و زمامداران ایران چه پیش وچه پس ازمشروطه بد بین بوده بویژه  بمیرزا احمدخان قوام والسلطنه و رفقای او کمال خشم خود را ابراز داشته و از سوی دیگربه زنده یاد کلنل محمد تقی خان پسیان عشق می ورزیده است:

 

برای اینکه مگردل ازتو نشان گیرد

زهرکنارگریبان این و آن گیرد

اگرچه راه بسوی توکاروان را نیست

دل ازهوس چو جرس راه کاروان گیرد

 

اوخوش بینی خود را  به بسید ضیاءالدین طباطبایی اینگونه ابراز می دارد:

 

ضیاء دیدهء  روشندلان تویی و حسود

چو موش کور ز خود کی توان عنان گیرد

 

ازدوستان ِ نیک سرشتی که عارف را درسالهای پایانی عمردردرهء "مرادبیک" همدان پرستاری و یاری نموده اند می توان به زنده یاد دکتر بدیع الحکماء همدانی اشاره نمود که وطن پرستی مهربان و دلسوز و ازهیچ تلاش و کوششی درجهت تندرستی و بهبودی وی کوتاهی نکرده است.                  

 

 

سرانجام این شاعرمیهن پرست و دلسوز درسالهای پایانی عمرخویش به انزوا رو آورد و با اندوه و غمی که جان و دلش را می آزرد در شهرهمدان چشم ازجهان فروبست. در روی سنگ مزار او این بیت حک شده است:

 

عمرم گهی به هجرو گهی درسفر گذشت                       تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت